X
تبلیغات
جمله زیبا
جمله
سلام

یه چن وقت بود  مطلب نذاشتم به وبلاگمم

سر نزده بودم از این به بعد کم تر مطلب

میزارم ولی سعی میکنم جوابه نظراتونو

بدم ببخشید اگه چند وقت جواب ندادم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 18:52  توسط صبا  | 

با اشک شوقی بر جاده ی قلبت قدم نهادم و پرچم عشق را در بلندای آن قرار دادم تا هوا خواهانت بدانند که تیر عشقت بر قلبم نشسته است ...
مهربانم تو بگو بعد از تو از کدام دریچه ی آسمان به تماشا بنشینم و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟ بی تو همه ی فصلها خاکستری و همه ی ستاره ها خاموشند. کیفر شکستن دل من چند جاده غربت و چند آسمان تنهایی است باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم برای او که وسط قلبش اندازه ی تمام عاشقانه های روی زمین است .
مرگ از زندگی پرسید : آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟ زندگی لبخندی زد و گفت : دروغهایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !


هیچ کدوممون نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که هیچ وقت نشکنه ! ولی حداقل می تونیم بهش یاد بدیم که وقتی شکست لبه ی تیزش دست اونی رو که شکستتش رو نبره ...

 

 

زندگی با صدا شروع میشود . بی صدا تموم میشه

عشق با ترس شروع میشه . با اشک تموم میشه

دوستی میتونه هر جایی شروع بشه اما هیچ جا تموم نمیشه

 

تجربه. سخت ترین معلم است.

امروز رفتم ساعت فروشي ساعت بخرم اما هيچ ساعتي به قشنگي اون ساعتي که ديدمت پيدا نکردم

به چشمی اعتماد كن كه به جای صورت به سیرت تو می نگرد به دلی دل بسپاركه جای خالی برایت داشته باشد دستی را بپذیركه بازشدن را بهترازمشت شدن بلد است اینگونه زندگی كنیم ساده اما زیبا ،مصمم اما بی خیال ،متواضع اما سربلند ، مهربان اما جدی ، سبزاما بی ریا ، عاشق اما عاقل

منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي، حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه: "اين دنياي منه

تجربه ، سخت ترين معلم است زيرا اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.

کاغذ سفيد را هر چه قدر هم که تميز و زيبا باشد کسي قاب نمي گيرد ، براي ماندگاري در ذهن ها بايد حرفي براي گفتن داشت

ديگران رو ببخش نه بخاطر اينكه انها سزاور بخشش تو هستند بلكه فقط بخاطر اينكه تو سزاوار آرامشي

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 10:34  توسط صبا  | 

به نظره شما عشق چه رنگیه؟

ممنون میشم اینو همه نظر بدن.......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 14:30  توسط صبا  | 

خواهشا اینو نظر بدید

 

نظرتون راجع این جمله چیه

منظورم پسته پایینه

 

 

 

 

 

 

 

 

لطفا خصوصی نظر ندید

ممنون میشم.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 16:29  توسط صبا  | 

خدایا! بمن رفیقی بده که با من گریه کند. دوستی که با من بخندد را خودم پیدا خواهم کرد!

دوسته واقعی از جلو خنجر میزند!

نظرتون درباره ی این جمله چیه؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 16:3  توسط صبا  | 

اگه یه جایی توی یه راهی به یه در بزرگی برخوردی که یه قفل خیلی محکم هم داشت  از باز کردنش  ناامید نشو چون اگه قرار بود باز نشه جاش دیوار می زاشتند 

آرزو هات را یه جا بنویس و یکی یکی از خدا بخواه 
خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره چیزی را که الان داری آرزوی دیروزته 

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد

وینسنت پیل

زندگی اینجورییه :
اگه بخندی میگن دیوونست اگه گریه کنی میگن کم آورده اگه عاشق بشی رهات میکنن با این حال باید دمی را خندید لحظه ای را گریست و عمری را عاشقانه زیست...

و از نو شروع کند، اما همه می توانند از حالا شروع کنند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 15:58  توسط صبا  | 

از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت

***

به نام او به ياد تو سلام:سلامي به گرمي آفتاب به لطافت ابر به روشني مهتاب و به زيبايي چشمانت،چشماني که با يک نگاه دل هزارن مو جود را به لرزه در مي آورد که يکي از انها من باشم . سلامي به نغمه شيدايي بلبلي که از سرزمين عشق و آرزوها شروع به پرواز نموده و راه طولاني و خسته کننده را با تمام وجود بال و پر زده تا پيامي براي معشوقي که با تمام وجود در قلب من جاي دارد بياورد و اري عشق من آن معشوق تو هستي وآن پيام چيزي نيست جز اينکه با تمام وجود بگويم دوستت دارم، دوستت دارم

***

عشق يعني قطره قطره آب شدن... در وفــور اشـک يـار گـــريان شـــدن عشق يعني بر دلي چيره شدن... دست از جان شستن و مـجنون شـــدن عشق يعني در حضور باران طوفان شدن... در کنار قاصدک رقصيدن و پرپر شدن عشق يعني در عميق قلب يار ساکن شدن... بر دامان وي افتادن و بي جان شدن عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن... از فراز کوه ها بگذشتن و پيدا شدن

***

 نمي دانم محبت را بـر چه کاغذي بنويسم که هرگز پاره نشود. بـرچـه گلـي بـنويـسم که هـرگز پرپر نشـود. بـر چه ديواري بنويسم که هرگز پاک نشود. بـر چه آبـي بنويسم که هـرگز گل آلود نشود. وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم که هـرگز سـنگ نشود

***

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 14:42  توسط صبا  | 

عشق شاید تنها جایزه ی این روزگار نامهربان است كه برای بردنش نیازی به پارتی نیست !! برایش مهم نیست كه تو "شاهی یا گدا" ! مردی یا زن ! هر چه كه هستی ، باش ! فقط تنها شرطش این است كه ارزش آن را بشناسی و حرمتش را نگه داری

زیر پلکت سایه بانم میدهی؟ سوختم آیا پناهم میدهی؟ آتشی افتاده بر جان و دلم ، قطره آبی بر لبانم میدهی؟ میهمان جان جانان گر شوم ، میزبانی را نشانم میدهی؟ تا بیاسایم دمی در پای عشق ، زیر چترت سرپناهم میدهی؟ ای جواب پرسش بی پاسخم ، عشق را آیا نشانم میدهی؟ رو مگردان نازنین با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات یک بوسه گاهم میدهی؟  

موج نگاهت كشتی قلب مرا چه بی صدا شكست

 

سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات ؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات ؟ شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات ؟ اجازه هست بیای پیشم یکم بگم دوست دارم ؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم ؟ اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی ؟ خیال کنم دل منو با رفتنت نمیشکنی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 14:35  توسط صبا  | 

۱- بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند.

۲- کسي را براي دوست داشتن انتخاب کن که قلب بزرگي داشته باشه تا مجبور نشي براي اينکه توي قلبش جا بشي خودتو کوچيک کني

۳- زندگي 3 چيز بيشتر نيست :
?. به اجبار به دنيا آمدن  ?. با غم زيستن ?. با آرزو مردن 

۴- فرشته‌ها وجود دارند اما بعضي وقتها چون بال ندارند، ما بهشون ميگيم:
دوست!

۵-تحمل تنهايي از گدايي دوست داشتن آسان‏تر است، تحمل اندوه از گدايي شادي راحت‏تر است. بهتر است انسان بميرد تا به گدايي زندگي برخيزد

۶-هرگاه احساس کردي که گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي‌تواني او را ببخشي بدان که اشکال از کوچکي روح توست، نه از بزرگي گناه او

۷-رسول خدا(ص): کسي که حاجت برادر مومن خود را برآورده سازد ، مانند کسي است که عمر خود را به عبادت گذرانيده باشد

۸-ميدوني چرا دل به دلت دادم؟ به خاطر شباهت زيادت به ماه با اين تفاوت که ماه سه حرف داره ولي تو حرف نداري


۹-اگر مي‌توانستم مجازاتت کنم از تو مي‌خواستم به اندازه‌اي که تو را دوست
دارم مرا دوست داشته باشي.

۱۰-قلب دخترا مثل قبرستون مي مونه، هركي رفت توش ديگه بيرون نمي ياد ولي قلب پسرا مثل هتل پنج ستاره است معلوم نيست كي مي ره كي مي ياد

۱۱-مي دونستيد اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

۱۲-اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون، فکراي قشنگ وقلب کوچيک من

۱۳-وقعی كه می خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم …

۱۴-آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم

۱۵-در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد

۱۶-عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ اوست عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم

۱۷-يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني اونا رو واسه ات بخونه 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 18:48  توسط صبا  | 

 

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 19:22  توسط صبا  | 


عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو ماله منی . عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه: دوستت دارم
valentine-bahman.jpg

همه زیبایی های بی پیرایه ازعشق سرچشمه می گیرند،اماعشق از چه چیز سرچشمه می گیرد؟ عشق از جنس چیست ؟ این فرا طبیعی از کدامین طبیعت جاری شده است؟ زیبایی زاده ی عشق است. عشق زاده ی توجه و اعتناست ، توجه ای ساده به ساده ها . توجه ای متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بی پیرایه است . توجه ای زنده به همه ی زندگی ها val-2008_(20).jpg

قانون معرفت ما میگه
باهام باشی باهاتم"
مریض بشی مریض میشم"
دیونه بشی دیونه میشم"
بمیری میمیرم"
تنهام بذاری منتظرت میمونم

val-2008_(22).jpg

وقتی ارتباط عاشقانه ات به انتها میرسد ، فقط به سادگی بگو«همه اش تقصیر من بود .جکسون براونval-2008_(18).png

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:38  توسط صبا  | 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد.
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، اینها خراش های عشق مادرم هستندvalentine-bahman86_(11).jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:34  توسط صبا  | 



بمون اي فصل خوبه قصه هاي عاشقونه   


بمون اي با تو بودن فصلي از گل با ترانه
چه سخته بي تو رفتن                 چه سخته بي تو موندن


نميشه اين جدايي باور من.
وداع آخرينه. جدايي در کمينه    غروب لحظه هاي واپسينه
هميشه قصه هاي عاشونه ناتمومه


 تمومه لحظه هاي با تو بودن پيشه رومه
جدايي سخته بي تو سخته موندن سخته رفتن


چه تلخه بي تو موندن                     چه تلخه بي تو رفتن
  نميشه اين جدايي باور من

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:29  توسط صبا  | 

پسری که نمی دانست پژواک چیست.. در دره ای فریاد کشید: "چه کسی آنجاست؟" و انعکاس صدا به سوی او بازگشت: "چه کسی آنجاست؟" کودک نمی توانست صاحب صدا را ببیند، از او پرسید: "شما که هستید؟" و صدا بار دیگر به سویش برگشت: "شما که هستید؟"
پسرک گمان کرد کسی سر به سرش می گذارد، پس فریاد زد: "نمی خواهی بس کنی؟" و بازتاب صدا تکرار کرد: "نمی خواهی بس کنی؟"
پسرک که خشمگین شده بود، در حالی که هوار میکشید، ناسزایی نثار آن ناشناس کرد که باز هم به خودش بازگشت.
در اینجا مادرش به او توضیح داد که هیچ کس قصد آزار او را ندارد، بلکه این بازتاب صدای خودش است که به سویش باز میگردد.
پسر بچه اینبار فریاد زد: "دوستت دارم!"
انعکاس صدایش برگشت: "دوستت دارم!"
پسرک فریاد کشید: "تو خیلی خوبی!"
این بار عبارت تحسین آمیز پسرک نیز به سوی خودش بازگشت و او بسیار خوشحال شد.
 
 
در حقیقت هر چه به دنیا بدهیم، به سوی خودمان باز میگردد. پس بیایید عشق، مهربانی، یاری، همدردی و خدمات خود را نثار همگان کنیم، تا چون برج فانوس دریایی در بحبوحه امواج توفانی زندگی، محکم و استوار بر جا بمانیم.
نمی دانم این حرف مرا قبو ل دارید یا نه که: یک نفر ممکن هست دوستهای خوب زیادی داشته باشد، پدر و مادر، دوستهای خوبی مثل شما عزیزان و از همه مهمتر خدا. ولی گاهی دلتنگ یکی هست که همیشه احساس تنهایی میکند،
 منم دلتنگم.
ازتان میخواهم برای دل من و برای آنی که سبب دلتنگیم شده هم دعا کنید.
ممنونم از همه تان.
دوست دار او و دوست تک تک شما....
ابتهاج

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:24  توسط صبا  | 

در لحظه وداع ، وقتی که هرکدام به راهی جدا می­رفتیم ، گردنبد صلیب طلایی را به من داد !
من با تعجب نگاهی به او کردم و گفتم: مگر ما از همدیگر جدا نمی­شویم؟ این که یادگاری­دادن ندارد !
او در پاسخ گفت: مگر نه این است که صلیب را بر بالای گور می­گذارند؟ خب !
قلب تو نیز گور عشق من است ! این را بر گردنت بیاویز تا همیشه بر مزار من گریه کنی !
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:23  توسط صبا  | 

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:22  توسط صبا  | 

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟ سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود. فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد! فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد. سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟

همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:22  توسط صبا  | 



 

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:20  توسط صبا  | 

این یک ماجرای واقعی است:

سالها پیش ' در کشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند. یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر کوچکی در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب کرد. مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد. به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.
اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید ' خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.
آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک ' عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند.
سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.
در گذر ایام ' مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق ' دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.
زن ' با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.
پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه ' ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.
دوری از ببر' برایش بسیار دشوار بود
.

روزهای آخر قبل از مسافرت ' مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد. سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری ' با ببرش وداع کرد.
بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید ' وقتی زن ' بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم ' عشق من ' من بر گشتم ' این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود ' چقدر دوریت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.
ناگهان ' صدای فریادهای نگهبان قفس ' فضا را پر کرد: نه ' بیا بیرون ' بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی ' بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.
اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود.ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ' میان آغوش پر محبت زن ' مثل یک بچه گربه ' رام و آرام بود.
اگرچه ' ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود ' نمی فهمید ' اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.
 
برای هدیه کردن محبت ' یک دل ساده و صمیمی کافی است ' تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.
محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.
عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی ' چشم گیر است.
محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.
بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش ' کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر ' شیرین و ارزشمند گردد.
در کورترین گره ها ' تاریک ترین نقطه ها ' مسدود ترین راه ها ' عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.
مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست ' ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.
پس : معجزه ی عشق را امتحان ک
ن!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:20  توسط صبا  | 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:17  توسط صبا  | 

می خوام براتون قصه بگم.قصه عشق یک فرشته.فرشته ما میون آدم ها بود ولی آدم ها نمی تونستند ببیننش مگر اینکه خودش بخواد.فرشته قصه ما مشغول زندگی روزمره و کارهایی بود که از طرف خدا براش در نظر گرفته شده بود. ولی روزی عاشق نگاهی شد. عاشق اشک و گریه کردنی شد.ولی عاشق نگاه یه آدم.کم کم خودشو به عشقش نشون داد.ولی عشقش نمی دونست که اون یه فرشته است.چون ظاهرش
مثل آدم ها بود و همیشه یه نوع لباس می پوشید. کم کم عشقش هم به اون علاقه مند شدولی این واسه فرشته قصه ما اصلا خوب نبود.چون عشق نزدیکی میاره و فرشته ما نمی تونست به عشقش نزدیک بشه یا حتی اونو لمس کنه. بالاخره فرشته قصه ما با کسی آشنا شد که قبلا فرشته بوده ولی الان تبدیل به آدم شده.حالا فرشته قصه ما می تونه تبدیل به آدم بشه ولی باید با جاودانگی خداحافظی کنه.حالا فرشته ما بین دو راهی عشق و جاودانگی قرار گرفته و باید یک راه را انتخاب کنه.بالاخره تصمیمشو می گیره و عشق را انتخاب می کنه و با جاودانگی تا ابد خداحافظی می کنه.حالا اون تبدیل به آدم شده.حالا به آرزوش رسیده.حالا می تونه عشقش رو در آغوش بگیره.اونو ببوسه و شب رو با اون صبح کنه....امروز صبح اولین شبی است که اون با عشقش سحر کرده.ولی امروز بدترین روز برای اون هستش چون عشقش در اثر یک تصادف میمیره.حالا فرشته سابق قصه ما نه عشقشو داره نه جاودانگی را.در دوران فرشتگی دوستی داشت که همیشه همراهش بود.بعد از مرگ عشقش دوستش ظاهر می شه و ازش می پرسه:ارزشش رو داشت؟

فرشته قصه ما می گه: <یک بار بوسیدن او به تمام عمرم می ارزد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:16  توسط صبا  | 

 

چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

 

 ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین

 

؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکیهستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:15  توسط صبا  | 

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.

برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.


در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند...
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.

شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.

ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...

همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.

بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.

ببر رفت و زن زنده ماند...


داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

 

اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟


بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!


پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...

قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند .

 

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:13  توسط صبا  | 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟


استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني؟


شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي؟


و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.


استاد گفت : عشق يعني همين!




شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟


استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!


شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.


استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.


استاد باز گفت: ازدواج يعني همين!! http://atelieh.mihanblog.com/post/23

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 23:2  توسط صبا  | 

اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد
پيش آتش دل شمع و پر پروانه يکيست
گر به سر حد جنونت ببرد عشق "عماد" بي وفائي و وفاداري جانانه يکيست
وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي كني يادت باشه روزي بهت نفس هديه مي كردن تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست
عشق کليد شهر قلب است به شرط آنکه قفل دلت هرز نباشد که با هر کليدي باز شود
غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم چرا جفاي تو كم شد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 18:18  توسط صبا  | 

 

داستان عاشقی دو مارمولک

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !

مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ !

 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:19  توسط صبا  | 

رسم زمونه:تو چشم میذاری من قایم میشم....اما تو یکی دیگرو پیدا میکنی...                                                  

هر بار دلی رو شکستی یک میخ به دیوار بکوب هر وقت جبران کردی از دیوار درش بیار ولی یادت باشه جای میخ همیشه رو دیوار میمونه.

زندگی سه اصل داره:خاطره-غم-عشق-.با اولی زندگی کن دومی رو به خاطر سومی تحمل کن.

وقتی زندگی برات خیلی سخت شد یادت باشه که دریای اروم نا خدای قهرمان نمی سازه.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:0  توسط صبا  | 

631238.jpg                                                        687465.jpg

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:49  توسط صبا  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:48  توسط صبا  | 

نه طوطی باش که گفته دیگران را تکرار کنی و نه بلبل باش که گفته دیگران راهدر دهی.

بی وفایی رومیشه بخشید....ولی هرگز نمیشه فراموش کرد.

از برنامه نود مزاحمتون می شم شما به عنوان بهترین گل سال انتخاب شدین.

گلها جواب زمین اند به سلام افتاب نه زمستانی باش که بلرزانی ونه تابستانی باش که بسوزانی-بهاری باش تا برویانی.

خوشبختی مثل یک توپ فوتبال است وقتی میرود ما به دنبال او میرویم و وقتی می ایستد به ان لگد میزنیم.

دوستان جدید پیدا کنید"اما دوستان قدیمی را هم حفظ کنید اینها نقره وانها طلا هستند.

طلا را با اتش زن را با طلا ومرد را بازن امتحان کنید.

اگر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلب ها به طور معمول با کلماتی میشکنند که نا گفته می ماند. 

بشر به خوشبختی عادت میکندوچون خیلی زود عادت میکنندخیلی زود هم فراموش میکنندکه خوشبخت هستند. 

میدونی زیبا ترین خط منحنی دنیا چیه؟لبخندیه که بی اراده روی لبای یک دوست نقش میبنده وقتی میفهمه به یادشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 20:45  توسط صبا  |